تبليغاتX
فانوسکهای خاموش
فانوسکهای خاموش

من زنم... زن زمستون...زن شعرای پریشون...

 نمی دوونی چقدر حضورت و دوست دارم...


نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 23:5 توسط فاطمه| |

    به نام خدا


خواستم که این روز ها چیزی برایت بنویسم...

برای چشم های بیگانه رنگ و خاموشت!

برای ثانیه هایی که می شوم فراموشت؛


دگر نمی خواهم ز شوق پا تا به سر پر از شراره شوم؛

و درون آینه ها دوباره و دوباره شوم...


دلیل این همه ترس های درون امید

و هی به خیال فرداهای خوب و سپید

ماندن...چه میتوان باشد؟

زمان به من خندید!!!


دلم که میگیرد؛ بهانه می گیرم

و بغض های کودکانه می گیرم...


تو خوب می دانی که می توان خوابید؛

میان دست های هرزه ی دنیا

کنار خاموشی هوس انگیز نور ماه...

درون این سرما!


نگاه تیره ی من! که روشن است آسمان شب درون آن؛

دگر نمی خوابد بدون این رویا...

چرا که مضطرب است بی تو و با تو !!!

دل غمین من... دل خودم تنها...

نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 0:7 توسط فاطمه| |

به نام خدا


دلم که می گیرد؛ فریاد می زنم...

این بار در سکوت!

با واژه های ترس؛یک خانه میسازم

روی تپه های آن سوی این دیار؛دور از نگاه مردم بر عشق ما بخیل!!!

آوار می شود بر روی خاطره؛

با اشک هایی که از آن من نبود...

له می کنم تمام دلم را به زیر ترس؛

در نور چلچراغ تنگ چشمی این مردم حسود...!!!

نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 23:28 توسط فاطمه| |

به نام خدا

برای تو مینویسم اینبار،از زخم هایی که هست و التیامی که نیست.

از آوار سرد بی پناهی هایی که گاه وبی گاه سقف دلواپسی هایم می شود...

و از مشتی لبخند و قصیده ای که رو به اتمام است...

برای تو مینویسم،تو که چشمانت غزل خوان شبهای تار زمستان است.

غمی هست به وسعت یک فریاد،

و گلویی که میسوزد از بغض  و...

                                                 سکوت!!

دستان لرزانم از قلم می هراسد...

این روز ها که تردید در نگاهم ریشه دوانده است،خبری از روییدن رویا نیست.

گم میشوم در سراب این کابوس  و ناگاه سبزی باغ چشمانت بر من آغوش می گشاید.

یک بغل اطلسی ارمغان باغ چشمانت است بر گورستان خاطراتم!

و باز بدرود های گذشته بر من درود میفرستند...

                                                            و من هراسانم...!!!

 

نوشته شده در جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 22:29 توسط فاطمه| |

به نام خدا

امید هایی در من هست که جانکاه است

وترس از امید خراب تر می کند حال این روزهایم را

سردر گمی های من گم می شوند در سر دردهایم

و باز قلم و کاغذ و سیاهی غم...

این روز ها اشک هایم می خشکند،

و لبخند هایم هم...

هنوز کودکی ام بزرگ نشده است

خوشحالم که بهانه هایم نیز کوچکند!

نا امید که می شوم می ترسم و امیدواری دلم را می لرزاند...

 


یکی هست تو قلبم که هر شب واسه اوون مینویسم و اون خوابه...نمی خوام بدونه واسه اونه که قلب من این همه بیتابه...

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 22:25 توسط فاطمه| |

کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه...

خودت میدونی عادت نیست،فقط دوست داشتن محضه!!

کنارم هستی و بازم بهونه هامو میگیرم.میگم وای چقدر سرده میام دستاتو میگیرم

یه وقت تنها نری جایی،که از تنهایی میمیرم ازاینجا تا دم در هم بری دلشوره میگیرم

فقط تو فکر این عشقم تو فکر بودن با هم،محال پیش من باشی برم سرگرم کاری شم

میدونم که یه وقتایی دلت میگیره از کارم،روزایی که حواسم نیست بگم خیلی دوست دارم

تو هم مثل منی انگار ازین دلتنگیا داری تو هم از بس منو میخوای یه جورایی خود آزاری...

نوشته شده در جمعه پنجم فروردین 1390ساعت 21:46 توسط فاطمه| |

عاشق تر از هر روز پا میگذارم در کوچه هات...

در آن سوی رنگین کمان روزها،آبی چشمانت را میابم.

سبزی باغ دلت لبخند میزند به دلتنگی هایی که گم می شوند در نم نم باران اشک هایم،که با آفتابی ترین تموز نگاهت رنگ خاکستری اش را رنگین میکنی از خاطرات خوب با تو زیستن...

من با تو بودن را لحظه لحظه نفس میکشم،و عشقت را مصلوب میکنم در طعم ترش و شیرین عهد هایی که هرگز نبسته ایم...

در گم شدن در آغوشت خودم را میابم و  در هر لحظه جا میگذارم اندوهی را که با من بود!

دلشادی امروزم،رویای خوش فردایم،ارمغان حضورت در تیک تاک لحظه های عمر من است که با تو ضرباهنگ دلنوازی به خود گرفته است...

بار ها و بارها این دوست داشتن را تکرار میکنم،

وهر روز این تکرار مکرر را می پرستم...

                      دوستت دارم!!

 

نوشته شده در سه شنبه دوم فروردین 1390ساعت 2:8 توسط فاطمه| |

از خواب پریدم ناگاه...

به تو پیوستم!

خروشان بودند امواج...

آسمان ابری بود،

دل ما صاف و بهاری

در آغوشت که به آسمان نگاه کردم،

ابری ندیدم...درست بالای سرمان پر بود از ستاره!!!

کجا رفته بودند آن همه ابر؟!

آسمان و دریا به عشق ما لبخند میزدند!!

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 23:49 توسط فاطمه| |

ازین بی هم صدایی ها دلم آرااااام، می گیرد

تو  وقتی پیش من هستی دلم، آرام می گیرد

درین مرداب مشکوکی که می پرسم من از دریا

تو میآیی پر از تردید، پر از پرواز در رویا

نمی خواهم نگاهم مهد عشق ونفرتم باشد...

درین صبح اهورایی درین مرگ خوش فردا 

ترک های غبار آلود زنگار دل آیینه ام این بار

مرا می خواند از دیوار... مرا می خواند از تکرار

چرا تنها برای من ستاره رو به خاموشی است؟!

درین شبهای ظلمانی که شادی در فراموشی است،

فقط ای کاش آوازی مرا با خود چنان می برد

که دریابم دراین دنیا،دل عشاق خواهد مرد...

نوشته شده در سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 22:10 توسط فاطمه| |

 

 

دلم میخواست تو همرنگ رویا های من بودی

همین حالا...

که مرغ جانمان در اوج پرواز است

نگاهم ساکت و سرد است

دلم آشوبی از تنهایی و درد است...

تو می آیی دمادم توی ذهن خاطرات خسته ام

آرام میگویی ...

نگاهم کن!!!

ومن می آیم از آن روز های سرد

برای گوش جانت می سرایم کلامی از سرود درد

تو می رنجی ولی مردانه میخندی!!!

و من مبهوتم از این صبر

ازین باور ...ازین امید

که با تو می شود با چشم های کور دل دید.

دلم میخواست با تو می نشستم پای آن پیمان نا بسته

همان عهدی که چشمان سیاهم را به چشمان زمردگون تو پیوند جان می زد

ولی افسوس...

گاهی میشود دریای احساسات من مواج وطوفانی!

دلم میخواهدت حتی دراین طوفان

و تو حرف دلم را خوب می دانی...

 

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 1:17 توسط فاطمه| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ