به نام خدا
این شعرو دیشب وقتی نوشتم که خیلی دلم گرفته بود...
دارم شبی رو می بینم که از دلت جدا می شم
همون شب پر خاطره که از چشات سوا می شم
دارم با بغض دست می زنم ،هی واستون کل می کشم
رو طرح قالی دلم یه آه خوشگل می کشم
دارم می بینم شادیتو داری براش گل میاری
روی لبای قرمزش یه بوس خوشگل میذاری
دلم داره ترک ترک می شکنه و چه بی صداست
یعنی ازین به بعد دیگه منو تو راهمون جداست؟!
چشات به رنگ عسل؛ نگات چه شیرین براش
زیر گوشش یه چیز میگی...مثل می خوامت یواش
لباسای ست پوشیدین؛ایدشو من داده بودم
وقتی میگفتم ایدمو؛خودمو تورو دیده بودم
سفید خوشرنگ پوشیدین،عین فرشته ها شدی
نفهمیدم کجا،چطور از عشق من رها شدی؟!
داری عروسی میکنی عین یه کابوس برام
دارم خودم خودمو می بینم، وای که چه مایوس نگام
کاشکی که زودتر بگذره دارم دیگه کم میارم
میترسم اشکام بریزه باز آبروتو ببرم
یادت میاد میگفتی که اشک منو دوست نداری؟
محاله کاری کنی که اشک منو در بیاری؟!
هزار تا حرف خوب زدی،هزار ته داغ روی دلم
کاش میتونستم امشب از مهمونی دنیا برم...
صدای شادی همه ،نگاه مست تو بهش
سلام علیک با مهمونا،اون پیش و تو پشت سرش
چقدر دلم میخواست که من به جای اون اینجا بودم
شاید خدا نخواست، شاید من لایق تو نبودم
تموم میشه امشب و من خط می خورم از زندگی ات
تو میری و پر میکشی با این عشق همیشگی ات
دستاش تو دستاته،دارین با هم می رقصین...چه قشنگ!
تو دل من بلواییه!حالا نجنگ و کی بجنگ!!
دارم میجنگم با خودم که باورش کنم یهو...
میلرزه کل بدنم،